تبليغاتX
زائرعشق

زائرعشق

عاشقانه

 

 

 

دلم فقط پرواز می خواهد....

 

یا شاید پری برای پرواز....

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 1:39 توسط مریم پاییزی |


من تنها ترین فریاد در اوج صدایم


من عاشقانه ترین نگاه


در کشتی وجود توام


من می خواهم


زنده بمانم


تا با تو باشم


با تو بخوانم


چرا که بی تو می میرم!


تمام شعرهای من فریاد قلب من است!


وتمام آنها از آن توست


من زرد ترین پاییزم


در فصل نگاه تو


پس آن را دریاب وبا برق چشمانت

 
غروبش را همراه باش...


کسی چه می داند که فردا چه خواهد شد؟!


شاید تقدیر


دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند


وشاید هم نه...


ولی تا آن روز


به امید رسیدن به نگاهت


در انتظار می نشینم ... !

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 1:29 توسط مریم پاییزی |


 

میزی برای کار

         کاری برای نان

               نانی برای جان

                       جانی برای مرگ

                                 مرگی برای یاد

                                            یادی برای سنگ

                                                . . . . . . . . .  و این بود زندگی

کاش روی پله ی آخر بودم  . . . .

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 14:10 توسط مریم پاییزی |


بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

با چه زبونی بگم....

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 19:24 توسط مریم پاییزی |


 

گاهي يك پرنده ام ...با بالهايي از نام تو و زمزمه هايي

 كه عطر صدف هاي دريايي را دارد.

اوج مي گيرم...روي شاخه ي مواج درختي مي نشينم

وبه سوي تو پر پر مي شوم.

گاه يك كودكم...شادمانه برگيلاسها بوسه

مي زنم....

پيراهن نارنج ها را پاره مي كنم

 و از نگاه مست تو آويزان مي شوم...

گاه يك اشتياق نوراني ام در آستانه ي

شكوفه شدن....روبرويت مي ايستم...

حرفهايم را با صبح مي آويزم ومسافر

چشمان مهربانت مي شوم....

و گاهي يك كاغذ مچاله شده ام در

جاده هاي باد...بي هدف مي غلطم...

از تو دور مي شوم...

از تو مي گريزم...و تو ناگهان سر راهم

سبز مي شوي...

چون درختي سرو...پابرجا و استوار...

مي آيي تا به خود باز گردم...

آه....

چه لحظه هاي قشنگي كه به دست من تباه شد...

چه ديروزهايي كه مي توانست چون

 بركه شاداب و بي دلشوره بگذرد....

چه فرداهايي كه مي توانست

 سرشار از نيلوفر و باران و گلبرگ باشد...

بي هراس از تگرگ  و مرگ....

به دستهايم نگاه مي كنم...

همچنان در خوابند و گناه در تمام

سلولهايشان رخنه كرده...

كجاست دستهاي سپيدم كه از بوي 

 تسبيح عقيقم سرمست مي شد؟؟؟؟

آه....

كجاست روزهاي ترش لواشك؟؟؟

كجاست كوچه هاي باران زده؟؟؟

كجاست شبهاي پيچيده در دعايم....

كجاست زمستانهايي كه به شوق

 آمدن پدر در ايوان مي ايستادم و

 روي انتظارم برف مي باريد...؟

كجاست " باز باران با ترانه..."؟؟

كجاست " تصميم كبري "؟؟

آه كه روزگار چقدر بي رحم مي گذرد...!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 13:15 توسط مریم پاییزی |


 

آواي گرم كيست كه از راههاي دور

سر مي كند ترانه ي جان پرور اميد؟

گاهي برد گذشته ي تاريك را زياد

گاهي دهد سعادت آينده را نويد...

در ژرفناي خاطر من ميكند نفوذ

مي گيردم ز دامن و مي خواندم به نام

ريزد به گوش من اين صوت دلپذير

چالاك و نرم روح مرا ميكشد به دام...

چشمان رنج ديده ي من اي بسا كه شب

با ياد او نخفته و انديشه كرده است

ذرات جان من همه مجذوب  عشق اوست

گويي به تار و پود دلم ريشه كرده است...

پر مي كشد خيال به پهناي آسمان

حيران و بيقرار كه اين نغمه از كجاست؟

در ظلمت و  سكوت غم انگيز نيمه شب

تنها همين نواست كه با جانم آشناست...

در آسمان دو چشم فريباي دلفروز

چون چشم زهره شاهد بيداري من است

اين ديدگان اوست كه شام سياه من

از برق جاوداني آن روز روشن است...

اين روي تابناك دلاويز عشقم است

كز اوج هست راز و نيازي با منش

پايم نميرود كه شتابم به سوي او

دستم نميرسد كه بگريم به دامنش...

آسيمه سر به دامن شب چنگ ميزنم

او ميگريزد از من و خاموش ميشود

امواج نغمه هاي دل انگيز آرزو

با نغمه ي سكوت هم آغوش ميشود...

گريان به كنج خلوت دل مي برم پناه

آيا رسد به گوش خدا ناله هاي من

در خويش ميگريزم و فرياد ميزنم

يار مرا به من برسان اي خداي من...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 14:14 توسط مریم پاییزی |


خاطره های لعنتی! چرا ولم نمی کنین؟                            

 مثل شناسنامه شدم که باطلم نمی کنین...

  یه دل پر ازغصه دارم که بی خیال عالمه

 چشمای سردمو ببین ، مگه چیم از مرده کمه ؟

 یه  ُمهر باطل بزنین ، رو این شناسنامه برم

 برای این یه دونه  ُمهر ، یه عمره که منتظرم

 یه عمریه با زنده ها ، مرده گیمو سر می کنم

 دارم نفس کشیدنو ، دروغی از بر  می کنم

 من از صدای نفسام ، دیگه دارم خسته می شم

  فقط یه پرونده بودم که تا ابد بسته می شم

 خاطره های لعنتی ، ولم کنین دارم می رم

  شماها زندگی کنین ، من دیگه باید بمیرم

  اگر کسی سراغمو از شماها گرفت، بگین

  اون مث زنده ها نبود یه مرده بود فقط همین.......

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 15:7 توسط مریم پاییزی


 


ادامـــه مــطــلــب

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 14:52 توسط مریم پاییزی


ای مردم...

 

آنگاه كه غرور كسي را له ميكنيد...

 

آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران ميكنيد

 

آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش ميكنيد....

 

آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاريد....

 

آنگاه كه حتي گوشهایتان را مي گیرید تا

 

صداي خرد شدن غرورکسی را نشنويد....

 

آنگاه كه ادعا می کنید که خدا را ميبينيد

 

 ولی بنده خدا را ناديده ميگيريد...

 

مي خواهم بدانم...

 

بسوي كدام قبله نماز ميگذاريد كه ديگران نگذارده اند.....

 

دستانتان را به سوي كدام آسمان دراز مي كنيد...

 

تا براي خوشبختي خودتان دعا كنيد ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 16:26 توسط مریم پاییزی |


 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 15:0 توسط مریم پاییزی |